يکی بود ... يکی نبود
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
همکلاسی

زیبایی تقدس این لحظه ها را میدانم...حس میکنم اما قدرتی در حفظشان ندارم...

شنیده ام و میدانم روزی میسوزم در حسرتشان اما:چه کنم؟

من...

بر روی این صندلی مینشینم...

                                     به این تخته سیاه مینگرم...

                                                                   این دیوارها را لمس میکنم...

                                                                           اما دلتنگشانم.

ترس از دلتنگی روزهایی که دوستانم را معلمانم را و کلاسم را نمیبینم.من دلتنگ میشوم:

برای خنده ها    گریه ها    با هم بودن ها    درس خواندن ها    و حتی برای لحظه های امتحان...

من برای صبحگاه که از ان می گریزم    برای صندلی ام    برای بوی کیف و کتاب و برای کلاسی که روزها در ان بوده ام میگریم...

                                                                  "بی هیچ خواستن"

ای دوست:

در اخرین لحظات باهم بودنمان ما به خاطر سپار کنار این همه خاطره.

باشد که عبور کنی از دشت سعادت در سا یه ی یزدان.

                                                                                                       "همکلاسی"

                                                                                                                  پایان سال تحصیلی ٨٧-٨۶


پيام هاي ديگران () | جمعه ۳ خرداد ،۱۳۸٧ - پروين  |لینک به نوشته

وای که این بهار با اشرف مخلوقات چه می کند...

کره خاکی میگردد و میگردد؛فصول می ایند و میروند و بهار باز می اید...
و چه زیبا سال نو در حالیکه همه چیز نو میشود...به راستی چه کسی با چه انگیزه ای سال نوی ما ایرانیان را در چنین روزهایی مقرر کرد؟؟؟
سال نو میلادی...سال نو قمری...سال نو چینی...
کدام یک؟
سال نو ایرانی همراه با بیداری طبیعت از راه میرسد.انگاه که با نگاه خورشید برفها و یخها با شتاب فراوان از بلندی ها سرازیر میشوند تا خود را به رودهای خروشان و بعد به دریا برسانند...
و در مسیر بیدار سازند خاک را تا شکوفا کند گلهای بهاری را برای بازی با نسیم و سرمست و مشعوف شوند پرندگان از خنکای نسیم..
پس پرواز میکنند بی هیچ هدفی در پهنه ی ابی اسمان بی کران و دیوانه میکنن تو را ...


پيام هاي ديگران () | شنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٧ - پروين  |لینک به نوشته

86......87

سلام وسال نو همگی مبارک؛خدا کنه امسال یکی از بهترین سالای زندگیتون باشه....از اون دسته ادمایی ام که وقتی عید میشه نمیفهمم چمه؟...تو لحظه ی سال تحویل یک سال زندگیمو میبینم؛حسش می کنم؛میفهمم دارم از دستش میدم و این گذر عمرمه...ولی هیچ کاری نمی تونم بکنم؛سعی میکنم با خوندن دعای سال تحویل و قران خودمو اروم کنم ولی نمیشه...دینگ؛دینگ؛دینگ؛سال ۱۳۸۷ شمسی مبارک...همین؟...
ولی در عوض وقتی به سال جدید فکر میکنم؛و مهمتر از اون عیییییدییییی...
به هر حال بخوایم یا نه میگذره؛کاش یه کاری بکنیم و بگذره؛کاش الکی نگذره...واسم جالبه حالتونو موقع سال تحویل بدونم...اگه حس و حالشو داشتین که البته بعید میدونم برام بنویسین
بازم میگم عیدتون مبارک و سرتون سلامت...خوش باشین؛فعلا بای


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٧ - پروين  |لینک به نوشته


 

یادته اون روز...زل زدی تو چشمام و ازم خواستی برم...نمی دونم از روی لج بازی و غرور یا ... چیزی بهت نگفتم...حرفات بی معنی بود واسم

حالا؛ فقط می خوام بدونی: چقدر احمقی اگر فکر کنی سکوت علامت رضاست...


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦ - پروين  |لینک به نوشته


ايرانی بوديم...ايرانی بمانيم.....

اگر به نقش برجسته های حکاکی شده بر روی سنگ های تخت جمشید با دقت بنگریم؛ می بینیم که در انها هیچ کس سر افکنده و نا امید نیست؛ هیچ کس سوار بر اسب نیست؛ هیچ کس خشمگین نیست؛ هیچ کس برده نیست؛ هیچ کس لخت و عریان نیست....

ما این چنین بودیم ...

نزدیک بودن عقاید و مقدسات ایرانیان و مسلمانان سبب شد که پارسیان به اسانی اسلام را بپذیرند ... اداب دین زرتشت چیزی نبود جز: اخلاق نیک؛ گفتار نیک؛ پندار نیک.

این چند کلمه خلاصه ای است از هر انچه اسلام بیان می کند که تنها برای درک و فهم بهتر عموم مردم که ان زمان ساده تر بیان شده.

ایرانیان هیچ گاه اتش پرست نبودند.بلکه اتش و خاک را به عنوان سر منشا پدید اورنده ی هستی مقدس می پنداشتند. اتش برای پارسیان وسیله ای بود تا عظمت خدا را درک کنند.

زنان ایرانی هیچ گاه بدون پوشش نبوده اند.بلکه زن در فرهنگ و تمدن ایرانی مقامی والا داشت که  این ارزش را با پوشاندن خود از دیگران مفهوم و معنا می بخشید. در ان زمان که اعراب دختران و زنان را زنده به گور می کردند زنان در ایران فرماندهان سپاه بودند و حکومت را اداره می کردند.

پارسیان در هزاران سال پیش قانونی را تهیه و تنظیم کردند که هم اکنون منشور قانون سازمان ملل را تشکیل می دهد.

تاریخ ایران جای تامل دارد...از ان ساده نگذریم......

ايرانی بوديم...ايرانی بمانيم.....


پيام هاي ديگران () | شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦ - پروين  |لینک به نوشته

 

کوروش راز پادشاهی را دریافته و معنویت شرقی را با تمام وجود خود لمس کرده بود. با وجود این؛ مرگ با همه بی کرانگی خود در انجا حاضر بود. شاه بزرگ از درون خاکی که در آن مدفون بود؛ درخواست میکرد که هیچکس خود را با او برابر نپندارد و او را ازآنچه برای همیشه به او تعلق داشت-یعنی سرزمین ایران- محروم نکند:

( من کوروش هستم؛ شاه هخامنشی

ای مردی که هر که هستی و از هر کجا می ایی

زیرا می دانم که خواهی آمد:

من کوروش هستم که به ایرانیان شاهنشاهی بخشید

با من مشاجره نکن

*یگانه چیزی که هنوز برای من باقی مانده است

*یک مشت خاک است

*که پیکر مرا پوشانده است)


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦ - پروين  |لینک به نوشته

 

سلام... لازم دونستم یه مطلبی رو متذکر بشم... نوشته ی خوشبختی اثر استاد نادر ابراهیمیه که فعلا در بستر بیماری به سر میبرن ... برای بهبودشون دعا کنید


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦ - پروين  |لینک به نوشته

خوشبختی

به راستی که چه درمانده اند آنها که چشم تنگشان را به پنجره های روشن و افتابگیر کلبه کوچک دیگران دوخته اند...

و چقدر خوب است که ما - تو و من - هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جستجو نکرده ایم. این حقیقتا اسباب رضایت خاطر و سربلندی ماست که بچه هایمان هرگز ندیده و نشنیده اند که ما از رفاه دیگران؛ شادی های دیگران؛ داشتن های دیگران؛ سفره های دیگران؛ و حتی سلامتی دیگران؛ به حسرت سخن گفته باشیم. و من؛ هرگز؛ حتی یک نفس شک نکرده ام که تنها بی نیازی روح بلند پرواز تو این سرافرازی و اسودگی بزرگ را به خانه ما اورده است...

تو با نگاهی پر شوکت و رفیع - همچون اسمان سخی - از ارتفاعی دست نیافتنی؛ به همه ما اموختی که می توان از کمترین شادی متعلق به دیگران؛ بسیار شاد شد - بدون توقع تصرف ان شادی و یا سهم خواهی از ان.

من گفتم و تو هم در عمل تشان دادی:

خوشبختی را نمی توان وام گرفت... خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست... خوشبختی را نمی توان دزدید... نمی توان خرید... نمی توان تکدی کرد...

بر سر سفره خوشبختی دیگران؛ همچو یک ناخوانده مهمان؛ حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست؛ و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند.

پرنده ی سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت؛ به خانه خویش اورد و در قفسی محبوس کرد - به امید باطلی؛ به خیال خامی.


پيام هاي ديگران () | جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦ - پروين  |لینک به نوشته